مرد گفت : سخن دوم را بگو .

پرنده گفت : سخن غیر ممکن را باور نکن و پرواز کنان به طرف

کوه رفت و با صدای بلند گفت : ای بد بخت ! در شکم من دو مروارید

بیست مثقالی بود ، اگر مرا می کشتی ثروتمند می شدی .

مرد دستش را بر سر کوفت و گفت : ای وای بر من ! چه حیف شد

حالا آخرین سخن را بگو .

پرنده گفت : تو آن دو سخن را فراموش کردی ، سخن سوم را برای

چه می خواهی ، اول به تو گفتم ، افسوس گذشته را نخور و دوم

این کهسخن محال و غیر ممکن را باور نکن ، اما توجه نکردی !

آخر ای مرد عاقل ، گوشت من دو مثقال نیست تو چگونه باور

می کنی.

که درون من دو مروارید بیست مثقالی باشد؟!

و سپس با خوش حالی به اوج آسمان آبی پرواز کرد.


*****

نصیحت را از هر کسی بپذیرید و به آن عمل کنید

در زندگی هر چیزی را باور نکنید مخصوصاً محالات را.

در مورد سخنانی که می شنوید اندکی تأمل کنید گاهی اوقات

خیلی از سخنان نادرست یا ناممکن را می توان متوجه شد.